X
تبلیغات
زندگی من - متن کامل نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

زندگی من



 ژرالدین دخترم

اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تو بسیاردورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.،از تو دورم،ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شودصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست..اما تو کجایی؟در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه...این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی،آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه،نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است...... ژرالدین،در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد،بنشین و نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار . من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم وبرایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می آمد٬طعنه اش می زدم و می گفتمش برو . من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین٬ رویا....... رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می دیدم به روی آسمان٬ که میرقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره . اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص!   من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کفزدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. .امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی.امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن.زندگی آنان که با شکم گرسنه،در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کنند.من خود یکی از ایشان بودم در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟. ژرالدین دخترم،تو مرا درست نمی شناسی.در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم.آن هم داستانی شنیدنی است.داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد.این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد نابسامانی را کشیده ام.و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند.اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام.با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد.داستان من به کار نمی آید.از تو حرف بزنم.به دنبال نام تو نام من است چاپلین ،ژرالدین دخترم،با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ٬ خود گریستم .  دنیایی که تو در آن زندگی می کنی که دنیای هنرپیشگی و موسیقی است ٬و تنها رقص و موسیقی مهم نیست . .نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی،آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن.ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس.حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت،مبلغی پنهانی در جیبش بگذار به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.اما برای خرجهای دیگرت،باید برای آن صورت حساب بفرستی خترم ژرالدین،گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهررا بگرد.مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو:*من هم از آنها هستم.*تو واقعا یکی از آنها هستی.هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد،اغلب دو پای او را می شکند.وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی،همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان.من آنجا را خوب میشناسم.آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو،چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند.اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.نورافکن کولی ها تنها نور ماه است.نگاه کن،آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟اعتراف کن.دخترم...همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید دخترم،ژرالدین،من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت میخواهد بگیری و خرج کنی.ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی،با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست.این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد.جستجو لازم نیست.این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول،این فرزند شیطان،خوب آگاهم....... من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام.اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده،بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند. دخترم،ژرالدین،پدرت با تو حرف میزند.شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.آن شب است که این الماس،آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو

حتمی است....روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد،آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود.بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند از این رو دل به زر و زیور مبند.بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد....اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی،با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان.به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد.او بهتر از من معنی عشق را می داند.او برای تعریف معنی عشق،که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است. ژرالدین دخترم برروی صحنه چیزی جز  تکه ای حریر بدنت را نپوشانده بود هیچ چیزی در این دنیا لایق آن نیست که تو انگشت پایت برایش عریان کنی. به نظر من بدن عریان تو ازآن مردی ایست که روح و قلبش را برای تو عریان کرده باشد. برهنگی مشکل عصرماست ای کاش افکار تو برای ده سال پیش بود سال های پوشیدگی نگران نباش این ده سال تورا پیرتر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین نفری باشی که تبعه جزیره لخت ها میشود!  ژرالدین دخترکم هیچ وقت برای مردی که قدر چشم هایت را نمی داند اشک نریز. واگر کسی را از ته دل دوست داشتی به او بگو تورا بیشتر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زیرا به تو نیاز وبه خدا اعتماد دارم! به هر حال میدانم که پدران همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند با من و اندیشه های من جنگ کن چون من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کن می خواهم یک امید به خود بدهم امشب شب نوئل است شب معجزه است و معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را که من می خواهم بگویم در یافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین دیر یا زود بجای این جامه های حریر رقص لباس عزا باید بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم تنها گاهگاهی چهره ء خودت را در آیینه نگاه کن آنجا مرا نیز خواهی دید خون من در رگهای توست و امیدوارم آن زمان که خون من در رگهایم می خشکد پدرت را فراموش نکنی من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تو نیز تلاش کن                                                           دخترم ژرالدین،برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با  این پیام نامه ام را پایان می بخشم انسان باش،پاکدل و یکدل؛زیرا که گرسنه بودن،صدقه گرفتن و در فقر مردن،هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. میبوسمت پدرت چارلی چاپلین.

سویس- -1964

تاريخ سه شنبه سی ام فروردین 1390سـاعت 3:49 بعد از ظهر نويسنده فروز♦
яima